
ميگن مستي و راستي...
پس هر کي يه سلامتي بگه...
اون چيزي که ته دلشه، بي رياي بي ريا...
اينم از سلامتي من:
به سلامتي کسي که هيچ وقت نفهميد چقدر دوستش دارم


اینم یه حرف از قیصر : احترامت واجبه خان دایی
................خدایا التماس میکنم !
همه دنیا ارزانی دیگران..
ولی...
انکه دنیای من است...
مال دیگران نباشد!
باید بگی : خب دیگه... واسه همیشه خدافظ ...!
سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد،
سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید
و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد
، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره
شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس
و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه
می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...
بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم
كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه
برای خواهرم شیر خشك بخریم
كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول
داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره
كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و
توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گنه خالی شد . . .


دم از بازی حکم میزنی!
دم از حکم دل میزنی!
پس به زبان قمار برایت میگویم!
قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید!
جریمه اش یک عمر "حسرت" شد!
باخت زیبایی بود!
یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!
"دل" را باید "بــُـر" زد،
جایش "سنگ" ریخت که با "خشت"
"تک بـُـری" نکنند!

::
(بيهوده متاز که مقصد خاک است)
::

توی این دنیـای نامرد یه دختر نابینایی بود که یه پسری رو دوست داشت
اونا هم دیگرو خیــلی دوست داشتن تا حدی که دختره به پسره میگفت:
اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشـــه پیشت میموندم...
یه روزی یه کسی پیدا شد که چشمــاشو داد به دختره
دختر وقتی پسر (یعنی عشقشو) دید
فهمید که اونم نابیناست!!
به پسره گفت دیگه دوستت نــدارم ... از پیشم بــرو !!
پسر وقتی داشت میرفت اشکــ تو چشمــاش حلقه زد و به دختر گفت
"مواظب چشمــای من باش"



