.......يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم كشيد و رفت

 پس كوچه هاي قلب مرا جستجو نكرد
 اما مرا به عمق درونم كشيد و رفت

 يك آسمان ستاره ي آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم كشيد و رفت

 من در سكوت و بغض و شكايت ز سرنوشت
خطي به روي بخت نگونم كشيد و رفت

 تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
 بانگي به گوش خواب سكونم كشيد و رفت

 شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
 مرهم به زخم فاجعه گونم كشيد و رفت

 تا از حصار حسرت رفتن گذر كنم
رنجي به قدر كوچ كنونم كشيد و رفت

 ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
 از خود چه عاشقانه برونم كشيد و رفت........

! ياشا آنا وطن، ياشا مين ياشا !

 

ستارخان ائلي ييك قورخماريق قاندان

دويوش لرده چيخديق هر امتحاندان

***

گوللـه لر ياغسا دا گويدن، هر ياندان

ستارخان ائلي ييك قورخماريق قاندان

 

***

عالمه سس سالير  خالقيمين سسي

ياييلير هر يانا  ظفر   نغمه  سي...

 


هرگز دئميرم:
بوينوما سن سلسله سالما
يا كي مني مجنون كيمي ديلدن ديله سالما!
تكجه دئييرم:
قوي لبيني لبلريم اوسته،
بوندان داها چوخ اورتاميزا فاصله سالما!





"شرم" میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی گرسنه ای بکشم...

خیلی سخته نگه داشتن بغض پشت تلفن...!!!

مخصوصاً وقتی که میخواهی نفهمه هی قورتش میدی هی . . .

اما آخرهم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه

اون موقع ست که یهو تلفنُ قطع میکنی بعدشم میگی خودش قطع شد

به خدا خیلی درد داره . . .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حالا شروع داستان ...

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط

روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه

متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ...

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر

زبان نیاورد..

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود

بسیار ناراحت و پشیمان


بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!

                   

به ســـــلامتی خــــــودم


چــــراشــــو نپـــــــــرس


اشکـتـــــــــــــ درمیـــــاد


عجبــــ وفـــايـــي دآرد اين دلتنگــــي...!

تنهـــــاش که ميـــذآريـــي ميــري تو جمـــع و کلّي ميگـــي و ميخنــــدي...

بعد کـــه از همه جـــدآ شدي از کـُنـــج تآريکـــي ميآد بيرون

مي ايستـــه بغـــل دستــتــــ ... دســتـــ گرمشـــو ميذاره رو شونتــــ

بر ميگـــرده در گوشــتـــ ميگـــه:

خـــوبــي رفيـــق؟؟!!بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ ...


شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم

و تو...

آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود......